یا رب این قوم چه دم سرد و چه افسرده دمند
که به دم سردی و افسردگی از دی بترند
خیر قوم همه شان خواجه علائالدین است
که ورا اهل خرد لاشه لاشی شمرند
گر کسی در سر و شکلش نگرد قی بکند
نوکرانش همه از گرسنگی قی بخورند
گر به تقریر و به تحریر چو تیر فلک است
به ازین نیست کزین مملکتش پی ببرند
سبلتش را به کششهای پیاپی بکنند
دبه اش را به لگدهای دمادم بدرند
دوش می گفت حریفی که فلانی امروز
خواجه فرمود که در ملک دگر می نخورند
به سر خواجه که من دست فرا می نبرم
تا سر خواجه از اینجا به فرو می نبرند