سرین دلبر من سیم ناب را ماند
ز بسکه نرم و لطیفست آب را ماند
هنوز نامده در چشم من روز از هوش
به خاصیت همه گویی که خواب را ماند
درست نقطه سرخی که در میان ویست
به جام سیمین گلگون شراب راماند
کنار او همه رخشان میان او همه چین
بدین دو وصف یکی شیخ و شاب را ماند
به ماه ماند و در وی نشان بوسه من
گمان بری کلف ماهتاب را ماند
شعاع او همه چشم مرا کند خیره
اگر غلط نکنم آفتاب را ماند
به روی یکدیگر افتند از دو سو گویی
که جمله دفتر اهل حساب را ماند
چو در ازار قصب یار سازدش پنهان
سهیل رفته به زیر سحاب را ماند
به روی او ز قفا طره نگارینم
غلاله های خطا بر ثواب را ماند
فراز تحسین یا نی نویشته نفرین
به روی غفران یا نی عذاب را ماند
و یا به خرمن نسرین ز بر به شکل کمند
همی نگون شده شاخه سداب را ماند
و یا به قرص قمر برهمی به هیأت مار
به خویش حلقه زده مشک ناب را ماند
و یا به خیمه سیماب رنگ سیمین لون
همی ز عنبر سارا طناب را ماند
و یا به پر حواصل که برزده خرمن
پراکنیده پر غراب را ماند
و یا به برزو برو کتف پور کیکاووس
کمند پر خم افراسیاب را ماند
و یا به پهلوی بدخواه شه فراز رکاب
دوال خسرو مالک رقاب را ماند
خدیو راد محمدشه آفتاب ملوک
که برق او به وغا التهاب را ماند
بسان شیر دژ آگه بود پیاده شاه
به روز جنگ و عدویش کلاب را ماند
به هر کجا که فرازد خیام دولت و فر
بلند گردون بر آن قباب را ماند
سپهر توسن گویی بود کمیت ملک
که ماه یکشنبه به روی رکاب را ماند
نهیب تیغ ملک چیست بوم و جان عدو
که جای او بر و بوم خراب را ماند
بلارکش بود الماس رنگ و آتش فعل
ولی به واقعه لعل مذاب را ماند
به شیر ماند در خوردن و فشاندن خون
چنانکه دشمن خسرو دواب را ماند
ز بسکه شادی خیزست عهد دولت شاه
همی معاینه عهد شباب را ماند
ثنا و منقبت من به چهر دولت شه
بر آفتاب درخشان نقاب را ماند
دوام دولت او تا گهی که حاجب او
بگوید ایدون یوم الحساب را ماند