" rel="stylesheet"/> "> ">

شماره ١٨٣: پیر عقل از ما بدرد نان مقدم رفته است

پیر عقل از ما بدرد نان مقدم رفته است
در فشار کوچهای گندم آدم رفته است
ای بعبرت رفتگان عالم موت و حیات
بگذرید از آمد سوری که ماتم رفته است
بر حباب و موج نتوان چید دام اعتبار
هرچه می آید درین دریا فراهم رفته است
خلق در خاک انتظار صبح محشر می کشند
زندگی با مردگان در گور با هم رفته است
استقامت بی کرامت نیست در بنیاد مرد
شمع از خود رفته اما ز جا کم رفته است
بعد چندی بر سر خود سایها خواهیم کرد
دربن دیوار پیری اندکی خم رفته است
دوستان هرگه بیاد آئیم اشکی سردهید
صبح ما زین باغ پر نومید شبنم رفته است
یار بیرحم از دل ما برندارد دست ناز
بر که نالیم از سر این داغ مرهم رفته است
کاش نومیدی چو خاک خشک بر بادم دهد
کز جبین بی سجودم جوهر نم رفته است
از ترحم تا مروت و ز مدارا تا وفا
هرچه را کردم طلب دیدم ز عالم رفته است
بعد مردن کار با فضل است با اعمال نیست
هرکه زین خجلت سرارفته است بیغم رفته است
من که باشم تا بذکر حق زبانم وا شود
نام (بیدل) هم ز خجلت بر لبم کم رفته است